براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد
دل من..
دل بی قرار و ماتم زده ام..
بکدامین انعکاس آب در دوردستها...
سر به بیابان گذاشتی و در ورطه هلاکت افتادی....
به کدامین برق نگاهی....
و دست تمنای بی بارانی....
چشم از آسمان برگرفتی و در حیرت لحظه های از دست رفته...
حتا اشکهای تو و...
چشمه جوشان نظرگاه آسمانی تو...
خشکیده شد!!!!
0
|
|
||||
|
| ||||
روزها از پی هم میگذشت
در سایه سنگین نگاه خسته و خیس تو
روزها میگذشت و من هنوز مانده بودم
من هنوز در حیرت روزهای بر باد رفته ام
روزهایی که تو بودی و من ندیده گرفتم ترا
روزهایی که تو بودی و من دستهایم را بسوی آینه ای دراز کردم
که تصویر ترا منعکس میکرد
من هنوز در حیرت این روزهایم...

چشم من...
بگو چی دیدی غصه خوردی
چیکو چیکه چند تا ناودونو شمردی
چشم من...
تو قاب ماه چند تا بغضی
دیگه داد هر چی ابره در اوردی
میدونی چند تا نمازتو شکوندی
چند تا ربنای نیمه کاره خوندی
شونه های اسمون تر شده بس کن
میبینی خدا رو تا گریه کشوندی
اخه میدونی چند تا نمازتو شکوندی
چند تا ربنای نیمه کاره خوندی
شونه های اسمون تر شده بس کن
میبینی خدا رو تا گریه کشوندی
تو میگی خیابونا شکنجه گاهن
آینه های دل شکسته رو سیاهن
کاشکی باورت بشه ابرک خیسم
هنوزم چند تا ستاره بی گناهن
هنوزم یکی نشسته روی ابرا
نگران کفترای یا کریمه

دیگه وقت خنده های بی بهونست
چشم من گریه نکن خدا کریمه
0

همیشه چیزی هست
همیشه انگار چیزی هست که در روزهای بی دلیل و با دلیلی که زندگیت را می سازند
سر از زمین بردارد و تو را زنجیر حرکت گردد
همیشه انگار خدا خوابهایی برای تو دیده
که راحتی را از تو بگیرد
انگار تو هرگز نباید به خواب برسی در کویرستان پر از برف زمین
انگار
انگار ویرانه دل تو همیشه باید در مسیر طوفان بماند
انگار همیشه راهی هست که به درون تو و اندیشه تو و دل تو
معبری برای نیاسودن بسازد
انگاز زمین مهدگاه نا آرامی توست
انگار خدا همیشه برای تو برنامه ای دارد غیر از آنچه تو می خواهی و
می پسندی و
می فهمی
انگار....
برچسبها : همیشه - چیزی - هست
0

مهربانم...
مهربان ندیده ام...
چققدر این روزها با همه دوریم از تو...
احساس موانست دارم
دلم بی بهانه میخواهد که در کنار تو باشم ..
باشم و....
و به رنج بی امان فراقم...
حضور تو پایان دهد...
همیشه تو را ببینم
با تو از نزدیک حرف بزنم
و از دلتنگیهایم بگویم



اما....
اما عزیز خسته و داغدار من...
با همه اشتیاقم...
بگذار در سودای با تو بودن بمانم
بگذار هیچ جلوه ای از زمین در تصویر عاشقانه و خدایی خیال من نباشد
بگذار در اشتیاق دیدار تو بمانم...
بگذار نفسهایم در آرزوی دیدار تو به شماره افتد...
بگذار همه آن چیزهایی که خدا بی حضور مادی تو...
بر من بخشیده است...دست نخورده بماند
بگذار لطافت انتظار را در سینه پر اندو ه خود
به تمامی لمس کنم..
بگذار افقهای خیالم را برای دیدار تو ...
به نظاره بنشینم....
بگذار خلوتگاه درونم با هاله ای از نور خوایگونه روحت پوشانده شود...
بگذار در حسرت دیدار تو بمانم...
بگذار سوز و گداز سینه ام....پر جوش بماند...
بگذار پر التهاب بمانم....
بگذار همیشه و برای ابد....
دلتنگ تو بمانم...

بگذار .....
بگذار در واپسین لحظات انتظار مرگ....
آنگاه که در آرزوی پرکشیدنم...
و چشمهایم به انتظار رسیدنت بی قراری می کنند....
و دلتنگی مرا مملو از شوق دیدار میکند....
بگذار در انتظار وزش نسیم حضور تو...
و دیدار روی تو....
چشم بر درگاه بدوزم و
بارانی لحظه های انتظارت بمانم و...
جان دهم










برچسبها : دلتنگ - حضور
0

این روزها ...
چقدر دلتنگ تو ام....
این روزها چقدر دلم می خواهد که در کنارم بودی...
این روزها...
این روزها چقدر از احساس دور بودن از تو رنج می کشم...
این روزها چقدر به تو نیازمندم....
مهربانم....
گاهی اوقات می گویم کاش من و تو از یک پدر و مادر متولد می شدیم...
کاش می توانستم لحظه لحظه عمرم را در کنار تو سپری می کردم....
جسارت است و ......نه؟؟!!!
کاش تقدیر طور دیگری رقم می خورد...
کاش می توانستم فاصله ها را بردارم...
کاش می توانستم دیوارها را بردارم....
کاش می توانستم در کنار تو باشم...
و راحت سر به زانوی تو بگذارم...
و با تو درد دل می کردم....
و از رنجها و دردهای ناگفته ای که....
تو خود بهتر میدانی بگویم...
باشد که گفته هایم...
بهانه در کنار تو ماندن و با تو همکلام شدن باشد....

ولی افسوس .....
افسوس که این رویایی بیش نیست...
رویایی دردناک و بدون جواب...
رویایی که باید برای همیشه با آن سر کنم...
تا آنگاه که با آرزوی در کنار تو بودن....
و با رویاهای شیرین و دردناکم....
سر به بالین خاک بگذارم....
من همیشه می گفتم که:
خدا چقدر بواسطه حمایت بزرگان معنویش دعاهای مرا مستجاب می کند....
اما....
اما نمیدانستم که بزرگترین آرزوی من هرگز بر آورده نخواهد شد...
و من....
حتا دم مرگ ...
باید با چشمان گریان....
امید به آمدن کسی داشته باشم....
که می دانم هرگز نخواهم توانست در کنار او باشم...
نمیدانم...شاید زیاده خواهی باشد و جسارت به هستی و قانون جهانها...

و چقدر سخت است که تو را اینقدر دور از خود ببینم...
و خود را از تو دورتر......فرسنگها
و چه دشوار است...
که نتوان از دیوار قوانین زمین عبور کرد...
آنکه آرزومند بمانی و....
آرزومند دیدار بمیری....
خیلی سعی می کنم که جلوی ابراز احساسم را بگیرم...
و حرفهایی از جنس تردید و محال نزنم..
اما دل است که گاهی با همه تقیدش...
گاه با خدا هم طوری به موانست سخن میگوید...
که بوی کفر میدهد....
اما گاهی اوقات ...
مثل حالا....
دیگر مهار از دستم خارج می شود...
و چیزهایی را می گویم که هرگز نمی خواهم بر زبان آورم...
چیزهایی که می خواهم با قلب پینه بسته و بیمار من...
آنگاه که با خاک هم آغوش می شود....
به ابدیت بسپارم....

دوستت دارم....
با تمام ذرات وجودم دوستت دارم
و این دوست داشتن را...
بزرگترین افتخار زندگیم می دانم....
دوست داشتنی که بی صدا وارد سرزمین قلبم شد....
و کویر سینه ام را سبزه زاران کرد...
و ماندگار شد....
ماندگاری که تا ابدیت کشیده خواهد شد...
آنچنان که انگار مالک آن بوده است...
از ازلی که من زمانش را درک نکرده ام...

برچسبها : حسرت - دیدارم
0

همیشه در تب و تاب رسیدن بودم
بی حضور تو همیشه برایم سخت یوده
چشمهایم همیشه شمیم انتظار بود
دلم بی طاقت تو
اشکهایم عطشناک غبار برخاسته از قدمهای تو تا امروز
آنگاه که سوار بر امواج نسیم
ره بسوی من می پیماید
تا بر دیدگان بی دیده ام سرمه باشد از دیروز
روزها میگذرد
شب به سکوتش مرا همراه جان است برای شنیدن نوای دوردستها
برای گوش سپپردن در باد
هو هو هو ....
و دیگر هیچ....
هو هو هو......

0

باز دلم تنگه خدا
تنگ تنگ....
دلم فقط رفتن میخواد...
از جایی که همش انتظار است و....
همه اون چیزهایی که انتظارمو طولانی تر میکنه
و مانع وصال هست و هجران ساز

دست و پامو میبنده دنیا...
مردمی که با اونها دارم زندگی میکنم و...
من و تو رو فراموش کردن..
و پیمان نامه من بود و تویی رو...
وقتی دلم شکسته میشه خدا جون...
می خوام که در کنار من دل شکسته و دل بریده...
جز تو نباشه.....
حضور تو که باشه.....
حضور تو که احساس بشه
آدم راحت تر میتونه بغض دلشو بشکنه و...
های های گریه کنه....
گریه کنه بی اینکه نگاههای ترحم انگیز و....
گاه پر از ملامت کسی روت سنگینی کنه...
خداجون...
خدایی که توی همه لحظه های بی تو و با تو بودنم.....
جز تو کسی نگاه مهربانانه به من نداشته و...
سنگ صبورم نبوده...
خدایی که اگه حتا یک لحظه ترکم کنی...
من بینوا نیست و نابود میشم...
خدایی که .....
همیشه خدایی میکنی....
و برام نگاه خدایی داری.....
حتا اگه بزرگترین گناهان و اشتباهات و بی حرمتیها رو مرتکب بشم....
بازم میخوای که منو آرومم کنی....
تا باز بخودم بیام...
و باز تکرار عصیان من و...
بخشودن و ندیده گرفتن تو....
بعلت مشکلات متعدد بلاگفا احتمالا باغ سیب به اینجا منتقل خواهد شد 
برچسبها : باز - دلم - تنگه - خدا
0
مادر، اگر دعاي شبانگاهيت نبود من در لهيب آتش غم مي گداختم

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد.....
اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم....
خداوند پاسخ داد:
از ميان تعداد بسياري از فرشتگان , من يکي را براي تو در نظر گرفته ام ....
او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد کرد.
کودک دوباره پرسيد:
اما اينجا در بهشت , من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند. خداوند گفت :
فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برايت آواز خواهد خواند
و تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود....
کودک ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي فهمم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت :
فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هائي را که ممکن است بشنوي، در گوشت زمزمه خواهد کرد...
و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد :
شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند جواب داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد,....
حتي اگر به قيمت جانش تمام شود....
کودک با نگراني ادامه داد:
اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود....
خداوند گفت :
فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد ...
و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت.....
اگر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود ....
اما صدائي از زمين شنيده میشد....
کودک ميدانست که بايد بزودي سفرش را آغاز کند...
او به آرامي يک سئوال ديگر از خداوند پرسيد:
لطفا نام فرشته ام را به من بگوئيد....
خداوند بار ديگر او را نوازش کرد ....
و پاسخ داد: به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني!

برچسبها : مادر - کودک - خدا - بهشت - زمین - فرشته
1






